تبليغاتX
شیطنتهای پسر کرجی
شیطنتهای پسر کرجی

[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 22:34 ] [ افشین ] [ ]

توجه!!!!

دوستان من تو ۱ مسابقه ی عکاسی شرکت کردم که

برنده شدنش به امتیاز شما بستگی داره

این عکسیه که باید بهش امتیاز بدید

امتیاز نداده نریدا

IP26

ستاره های پایینش برا امتیاز دادنشه

آخر ستاره ها امتیاز بیسته

برای رفتن به سایت اینجا کلیک کنید

برای رفتن به سایت اینجا کلیک کنید

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:20 ] [ افشین ] [ ]
روز اول معارف اسلامی داشتیم استادمونم یه اقای متعصب و آخوندبود که سرشو بالا نمیکنه جلوشو ببینه از اونابودفامیلشم نصراللهی بود...

آقااین یه لباس سفیدی تنش کرده بود که بیاوببین حتی جوراباشم سفیدبود...

منم یه چی قلقلکم میکرد که اینو ضایعش کنم....

اخر کلاس به یکی از بچه ها گفتم بزن روی صندلیت تا من یه شعری بخونم...

وای دوستم میزد روی میزش همه بچه ها دست و سوت منم اون وسط بلند گفتم:

نصراللهی عروس شده بگید ماشالله همه گفتن ماشالله...

وای استاد 100بار رنگ عوض کرد و اخرشم منو حراستیم کرد....

نکته اخلاقی:

هیچ موقع به پرو پای استاد معارفتون نپیچید که اخر بی جنبه بازین....

(نازنین)


برچسب‌ها: معلم, روز معلم, شیطونی معلم, دختر شیطون
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 21:21 ] [ افشین ] [ ]

دیشب یکی تو کوچه یه ترقه(از این سیگارت ها)در کرد!

2دقیقه بعد یکی دیگه انداخت!!

دوباره بعد از چند دقیقه یکی دیگه!هر دفعه هم میترکید صدای خنده چند نفر می اومد!

دوباره یکی دیگه انداخت!!گفتم اینا آدم نمیشن باید جوابشونو بدم!

از 4شنبه سوری پارسال چند تا کپسولی از این خرکی ها نگه داشته بودم

رفتم پشت بوم هوا تاریک بود نتونستم ببینم کی وایستا!چشامو بستم یکی انداخم

(بوووووووووووم)

برگشتم تو خونه!پشت سرم بابام اوم تو دیدم هی داره دهنشو بازو بسته میکنه و انگشتش تو گوششه!

گفتم تو کوچه بودی؟

گفت آره بابا با این احمد آقا وایساده بودیم چندتا سیگارت داشت انداختیم نمیدونم کی ,چی انداخت افتاد کنار پای احمد بیچاره نفسش بند اومد بردمش تا خونشون!!!!


(خاله)
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 22:19 ] [ افشین ] [ ]
ترق تروق دوب دیش اییییییییییییییییییییییییییییییی تق داب تق
چهار شنبه سوری مبارک

1دوست دخترم نداریم آتیشش بزنیم از روش بپریم
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 17:54 ] [ افشین ] [ ]
چهار شنبه دوزنگ آخر فیزیک داشتیم. زنگ سوم که هیچی

 ولی زنگ چهارم رفتم خیلی حرفه ای سوزن گذاشتم رو صندلی معلم.

 اینجوری که کل سوزنو به غیر از نوکش کردم زیر روکش صندلی و نوکشو رو به بالا خم کردم.

بقیه هم رفتن عقبتر از او سوزنه دوتا سوزن دیگه هم گذاشتن.

 

معلم اومد یه ربع ساعتی حرف زد بعدشم تا میخواست بشینه همه زیر زیرکی میخندیدنو

 اون نمینشست.

آخرش وقتی خنده ها خوابید معلم نشست.

 ما هم منتظر بودیم بپره بالا و ما بزنیم زیر خنده.

ولی ای دل غافل که سوزنی که من گذاشتم خوابیده بود. اونم چون جلوی صندلی نشسته بود اون

دوتا عقبیا همونجور صاف مونده بود. آخه ضد حال بدتر از این؟

(پرویز)

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 10:42 ] [ افشین ] [ ]
 امروز سر کلاس نشسته بودم یهو یه سکه افتاد جلو پام.

رفیقمم برگشت گفت اگه مردی سکه رو بزن به پرده.

آخه اون موقع پرده دیتا شو پایین بود. منم سکه رو انداختم. معلممون ترسید.


کلاسم که دیگه ترکید از خنده.

تازه دیروزم کیبورد کامپیوتر کلاسو کردم مثل جیگر زلیخا.

از 104 تا دکمه 47تاشو کندم. امروزم مجبورم برک یه کیبورد بخرم.

منم چون زیر بار حرف زور نمیرم میرم مزخرفترین کیبورد بازارو میگیرم

(پرویز)

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 14:1 ] [ افشین ] [ ]

اینم از یه کار طراحی سفال دیگه

که خیلی دردسر داشت و چند بار تغییرش دادم

ولی بالاخره خوب در اومد

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 10:39 ] [ افشین ] [ ]

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 18:15 ] [ افشین ] [ ]

اینم از یه کار جدید طراحی سفال

تموم شد

نظرتون چیه؟

هرکی بتونه اندازشو حدس بزنه جایزه داره



بشنو این نکته که خود را ز غم آزاد کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد

حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 10:0 ] [ افشین ] [ ]

چند روز پیش داشتم میرفتم خونه

که دیدم صدای میو میو میاد

بالارو نیگا کردم دیدم 1گربه به این صورت لای میلگردا گیر افتاده

میخواسته بدن سازی کار کنه کم آورده

منم حس عکاسیم گل کردو چند تا عکس ازش گرفتم

دنباله یه چیزی بودم که باهاش بیارمش پایین که دیگه خودش بالاخره موفق شد
(خودم)

[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 9:0 ] [ افشین ] [ ]
سر کلاس نشسته بودیم.استاد هم داشت واسه خودش فک میزد

.یکی از بچه ها هی راه به راه با بغل دستیش پچ پچ میکرد.

استاد شاکی شد گفت:شما!!! آخر ترم توقع نمره از من نداشته باش برو حذف کن وگرنه میندازمت...فامیلت چیه؟

طرف گفت فلانی.

بعد گفت پاشو برو از کلاس بیرون.طرف با اعتماد به نفس کامل رفت بیرون.

یهو یکی از ته کلاس فقط دو کلمه گفت:مهمان بود!!!


یعنی کلاس پوکیدها!!!

(طرف اصلا دانشجو دانشگاه ما نبود؛کنکوری بود همینجوری اومده بود با جو دانشگاه آشنا شه)

(خاله)

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 13:55 ] [ افشین ] [ ]

 تو دوران مدرسه هرروز یک نفر مسوول شستن تخته پاک کن بود

من همیشه نوبتم که بود زودتر از بقیه میومدم معلممون میگفت از این یاد بگیرین چقدر سریع میره طبقه پایین و حیاط و میاد

اما خبر نداشت

هاها من میرفتم تخته پاک کنو تو اب نمایی که وسط راه پله بود میشستم

هاها خلاصه این روند ادامه داشت تا یه بار ناظم منو دید گفت چشمم روشن تو بودی این اب ابنما رو گچی میکردی

بدو برو حیاط تنبل

(تنها)

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 13:50 ] [ افشین ] [ ]
یه روز که کلی برف اومده بود،دوستم بهم یه گلوله ی برف پرت کرد،

منم 3 ساعت یه گلوله ی گنده درست کردمو به طرف کله ی دوستم پرت کردم...دوستم یهو جا خالی داد.

از شانس بد من ناظممون پشت سرش بود!

گلوله محکم خورد تو سر ناظممون..

ناظممون فک کرد من از قصد میخواستم به اون پرت کنم.اونم کلی قاطی کرد و گف که خانم فلانی خیلی بی تربیت و گستاخ شدی...!تا ظهر از سردرد داش میمرد...تو عمرم انقد دلم خنک نشده بوووود

(باران)



[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 10:19 ] [ افشین ] [ ]

پارسال یکی از اقوام دور ما که یه خانم سن بالاست اومده بود خونمون،

این خانم از اون افاده ای های معروف فامیله که هیچکی دل خوشی ازش نداره  و بخاطر چشمای سبزی که داره فکر میکنه که خیلی خوشکله!


وقتی که رسید خواهرزاده منو که اون موقع سه سالش بود رو بغلش گرفت و یه ماچ تفالو چسبوند به لپ طفلک وبا صدای وحشتناکش به خواهرزادم گفت منو میشناسی؟خواهرزادمم یه نیگا به من کرد و گفت خاله چشاش شبیه چشای آلاشه.این خانمه هم نزدیکه بود که ذوق مرگ شه

به من گفت:

الهی از چشام خوشش اومده!

حالا این آلاش کیه ؟ منم سرمو انداختم پایین و با خجالت و البته یه کمی بدجنسی گفتم آلاش سگشونه!

(ستاره)

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 14:51 ] [ افشین ] [ ]


یه بار تو مدرسه شرط بستیم هرکی باپاکن معلمو که برگشته  و داره پای تخته مینویسه بزنه برندست
هاها خلاصه منم داوطلب شدم

با اون پاکن بزرگ سنگینی که داشتم زدم اما نخورد نشونه گیریم خوب نبود


معلممون طفلی برگشت بعد پاکنه منو داد گفت بیا عزیزم پاکن افتاده زمین


بچه ها کلی خندیدن معلمون نمیدونست قضیه چیه منم کلی شرمنده و اینا عذاب وجدان داشتم



(تنها)
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 12:15 ] [ افشین ] [ ]

من دختر آرومیم ولی همیشه این آروم بودنم کار دستم میده و سر کلاس عین معتادا خوابم میبره...الله وکیلی خوابش از خواب توی رخت خواب هم شیرین تره...
یه دفعه خوابم برده بود عمیق!!!که یهو دیدم یکی داره صدام میکنه،


از خواب پریدمو دیدم کل کلاس خالیه و فقط دبیرمون با چن تا از ناظما بالا سرم وایسادنو 3 ساعته دارن صدام میکنن...آبروم رفت.

معلممونم گف که دیگه تا الآن هر بخششی بود تموم شد و دیگه تو کلاسم نمیای

یه بار دیگه هم سر کلاس تو رویاهای خودم غرق شده بودمو تو هپروت بودم که یهو با صدای خنده ی کل بچه ها به خودم اومدمو فهمیدم که داشتم بلند بلند فکر میکردم...فنا شدم به مولا.

دوستم زد تو کمرمو گف خاک توسرت!خانوممونم که فکرامو شنیده بود

گف اصلا فک نمیکردم یه همچین دختری باشی

(باران)

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 18:39 ] [ افشین ] [ ]

تو راه مدرسه ما همیشه شیطونی میکردیم

یه بار داشتم صدای دزدگیر یه ماشینرو در میاواردم

صدا نمیداد هی زدم هی زدم هی زدم با لگد به جون ماشینه افتاده بودم بعد دیدم به مرده از راه دور داره با لبخند میاد منم ب کار خودم ادمه دادم دیدم اومد جلو گفت :

دخترم این دزدگیره ماشین من حساسیتش قاطی کرده صدا نمیده انقد خودتو اذیت نکن

منم از خجالت مردم


دوستامم کلی خندیدن

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 9:5 ] [ افشین ] [ ]


ما سال دوم یه معلم زبان داشتیم بیچاره از دستمون عاصی شده بود
هر چی میگفت ما همش بهش میخندیدیم

بچه ها بهش میگفتن سیندرلا اخرش هم نفهمیدم چرا

یه روز مراسم داشتیم رفتیم و نماز خونه
بعد مراسم این دبیر بیچاره مون هر چقدر دنبال لنگه کفشش گشت پیدا نشد
از اون موقع دیگه همه بهش میگفتن سیندرلا
البته من انتقاد میکردم
اما گوششون به این حرفا بدهکار نبود
خدا ما رو ببخشه
باشد که آمرزیده شویم

(ستاره)

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 10:50 ] [ افشین ] [ ]
سر کلاس زبان بودیم معلممون دید هی داریم میخندیم و

اصلا محلش نمیذاریم اعصابش خورد شدو هممونو انداخت بیرون


جات خالی خیلی حال میکردیم که یهو ناظممون اومد و گفت زنگ بزنین اولیاتون بیاد


منم گفتم بذار یه ذره پیاز داغشو زیاد کنم

خلاصه زنگ زدمو زدم زیر گریه مامانم فکر کرد سیخمون کشیدن


خلاصه بدو بدو اومد بعد یه دعوای حسابی فهمید ما مقصر بودیم

(فاطمه)

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:38 ] [ افشین ] [ ]
کلاس اول راهنمایی که بودم 1معلم قرآن داشتیم که چهره ی خاص و بانمکی داشت

با چشای ور قلمبیده

منم که همیشه خندون بودم

ولی سر کلاس این دیگه از حد میگذشت

این آق معلمم تعجب میکرد از خنده های من

بیرون از پنجره ی کوچه ی کوچولو بود بین این مدرسه و مدرسه بغلی

منو از پنجره فرستاد بیرون گفت اینجا بمون هر وقت خندت تموم شد بیا تو


ولی مگه تموم میشد

هی سرمو از پنجره میاوردم بالا

میخندیدم


دوباره میرفتم پایین

کلاس رو هم بهم ریخته بودم

(خودم)


[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 10:41 ] [ افشین ] [ ]
یادمه یه بار روی صندلی معلممون آدامس چسبونده بودیم

خیلی خندیدم منتهی


معلممون اون روز نیومد و ما هی نشستیم و خیره شدیم به صندلی تا یه اتفاق بی افته

اما از شانس بدمون ناظم اومد سر کلاس و بدون هیچ ناراحتی نشست رو صندلی
ما هم جلوی خندمونو گرفته بودیم
چون خیلی ضایع بود
یکم حرف زدو رفت بیرون
و ما خداروشکر کردیم که آدامسه سرجاش بود

ودر کل نتیجه شد آدامساتونو حتما برای این کار خوب بجویید!

(مینا)


[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 10:15 ] [ افشین ] [ ]
يه شب پسرداييم اومده بودخونمون

هروقت مياد قبل ازخواب من وداداشم واون بايد بالشت بازي كنيم

خلاصه يه بالشت بازي خفن كرديم انقدرسرصداكرديم كه همسايه هايكي يكي چراغاشون روشن ميشد


وقتي رفتيم بخوابيم داداشم وپسرداييم ول كن نبودن وبازم توتاريكي ميكوبيدن توكله همديگه



بعدپسرداييم كه اومدبخوابه گفت اين بالشته چراكجه؟

يه دفه چراغو روشن كردم ديديم اتاق پرازپر شده

واسه اين كه مامانم نفهمه هي همه رو جمع ميكرديم ولي فايده نداشت

صبح كه مامانم اومد دروبازكرد با مرغ دوني كه درست كرده بوديم روبه روشد


ولي خوب ديگه بخشش ازبزرگانه مارو بخشيد

(نیکی)

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 15:54 ] [ افشین ] [ ]

یه شب رفتم خونه دختر داییم. زنگ آیفون رو زدم دختر داییم گفت دربازکنش خرابه دختر خالت میاد درو باز میکنه.

منم پشت در منتظر موندم.هر چی صبر کردم دیدم کسی نیومد

گفتم این دیر اومدنتو تلافی میکنم.

پشت دری که باز نمیشد قایم شدم.

بعد از چند دقیقه در باز شد ولی کسی نیومد بیرون منم همین که دیدم نیومد بیرون سرمو کردم داخلو

پخخخخخخخخخخـــــــــــــــــــــ



وااااااااااااای دیدم پسر عمش دقیقا 2 مترو نیم پرید هوا

دیگه هرکجا منو میدید مرده بودم از خنده ولی دیگه روم نمیشد برم تو خونشون
ولی در کل خیلی حال میده پسری که ادعای نترسی و شجاع بودن میکنه رو اینطوری ببینی-

فکر کنم واسه یه لحظه ایست قلبی هم داشت

(عاطفه)

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 15:41 ] [ افشین ] [ ]
سوم راهنمایی بودیم آخرای سالم بود معلما دیگه درساشونُ داده بودن

مام فقط تو مدرسه مگس می پروندیم

هی سر کلاس معلما به بهونه ی این که دفترچه خاطراتمونو ببریم بدیم بقیه معلما

اجازه میگرفتیم مرفتیم بیرون

همین طوری که داشتم با دوستم تو راهروهای مدرسه ول میچرخیدم

یه هو دیدم مدیرمون داره در اتاقشو باز میکنه که بره تو

بنده خدا داشت میرف تو یادش رفت کلیدو از پشت در ورداره

منم آروم آرومو پاورچین رفتم کلیدرو برداشتم

بعد دو ساعت فکر کردم باهاش چی کار کنم

که چاه توالت مدرسمون یادم اومد و رفتم با کمال آرامش و بدون هیچ وجدان دردی

انداختمش تو چاه توالت

بعد دوباره که اومدم تو مدرسه دیدم مدیر فلک زدمون داره در به در دنبال کلیدش میگرده


هه یادش به خیر

(مهدیس)

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 13:11 ] [ افشین ] [ ]

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 10:57 ] [ افشین ] [ ]
یه بار آزمو ریاضی داشتیم که بچه ها هیچکس واسش نخونده بود .

با استاد حرف زدیم که آزمونو نگیره اما قبول نکرد .

ما هم به اجبار امتحانو دادیم .

منشی آموزشگاه که داشت امتحانو ازمون میگرفت مواظب بود بهم جوابارو نرسونیم .

وقتی پاسخنامه ها رو داشت میگرفت ، با گوشیم زنگیدم روی تلفن آموزشگاه .

منشی هم برگه های پاسخناه رو همونجا گذاشت و رفت که تلفن جواب بده .

ما هم از فرصت استفاده کردیمو برگه هارو توی کمد قایم کردیم .

وقتی برگشت مشغول گرفتن بقیه برگه ها شد و بعدش رفت . اصلا یادش نبود که برگه های ما رو روی میز جا گذاشته بوده .

ما هم همه پاسخنامه ها رو پاره کردیم و گذاشتیم تو کیفمون که وقتی داریم برمیگردیم خونه همشو بریزیم توی آب .

یه چیز جالب اینکه منشیه تا یک ماه بعد داشت دنبال برگه هامون میگشت و بچه ها هم اذیتش میکردن و میگفتن پس کی جواب امتحانمارو میدید

(بهار)

[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 10:55 ] [ افشین ] [ ]

سلااااااااااااااااام

همگی خوبید؟

من بعد از 1 غیبت صغری اومدم

این چند وقتی باز زده بودم تو کار خرخونی واسه کنکور

  رفتیم کنکور دادیم یاد 1شیطونی دیگم افتادم


تو دانشگاه موقع امتحان افتاده بودم تو کریدور پایین که نه میشد سر تکون داد

نه چیزی

هر گوشه هم 1 مراقب بود

منم تو جیبم 1تقلب نوشته بودم که زدو همونم تو امتحان اومد

ولی اگه دس میکردم تو جیبم تقلبرو در میاوردم

دستمو با ساطور قط میکردن

ولی من که ول کن نبودم

به 1کی از مراقبا گفتم دس به آب دارم شدید

گف نمیشه الان بری و رفت

دوباره صداش کردم

گفتم باشه نمیرم ولی ریختش پای خودت

مراقب که فک کرد قضیه جدیه گفت برو

آبدارچی رو هم پشت سرم فرستاد که 1وقت از کسی چیزی نپرسم

منم رفتم تو دسشویی

آبدارچی هم اومد پشت در دسشویی وایساد

منم شیر آب رو باز گذاشتمو که شک نکنه

تقلبمو از تو جیبم در آوردمو نیگا کردم

حواسم هم بود که یارو 1وقت بیحیایی نکنه از زیر در نگاه کنه


زود حفظش کردمو اومدم بیرون

بعر رفتم سر جلسه جواب سوالرو نوشتم

تو دلم هم به مراقب زبون درازی کردم


(خودم)

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 18:46 ] [ افشین ] [ ]
مدرسه ی ما چون سر نبشه از همه طرف بازه...

یه بار رفتم جلو در مدرسه پیش سرایدارمدرسه.یه قیافه ی مضطرب به خودم گرفتمو گفتم:(آقای کریمی در مدرسه رو ببند!!!!!

بیچاره آقای کریمی ترسید و گفت:چرا چی شده؟

منم گفتم: خوب پشه میاد تو!!!

دوستامو میگی؟! ترکیده بودن از خنده...

آقای کریمی میخواست با جارو دنبالم کنه!

خلاصه در رفتیمو چند روز دور و برش آفتابی نشدم


(دنیز)

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 10:18 ] [ افشین ] [ ]
یه بار داداش کوچیکم رفته بود شیرینی فروشی که کیک تولد برام بخره .

یه کیکو انتخاب میکنه و به خانم فروشنده میگه اون کیکه چنده ؟

خانمه : 15 تومنه .
داداشم : اون کیکو میخرمش .
خانمه : میبرید خونه ؟؟

داداش : پ ن پ همینجا میشینم میخورمش فقط چنگال و چای هم بیارید

(بهار)

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 17:1 ] [ افشین ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام
امیدوارم حال همتون خوب باشه

این وبلاگ در مورد شیطونیهایی که تا الان انجام دادیم...

اگه ایده ای هم واسه شیطنت دارین بگین چون این یکی رو خودم شخصا اجرا میکنم...

شما هم میتونید تو قسمت نظرات شیطنتهاتون رو بنویسید تا اونارو به اسم خودتون بذارم تو وبلاگ
لینک های مضر





لینک دوستان
پيوندهای روزانه
موضوعات وب
لینک های مضر





امکانات وب
onLoad and onUnload Example

این صفحه را به اشتراک بگذارید . . . . .
. . . . .

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

. . Make your flash banner free online . . . Flash banner maker online

ROCK GIRLS

. . . . ღ♥ღکــــریــــم انصــــاری فــــــردღ♥ღ ⓜدختری با اسانس لیمو ترشⓜ Online User

Pichak go Up